تقّای چنار

سالنی نیست.

مرغی نیست.

می نشینم لب جوی:

گردش ماهی ها،زلالی،من،آب.

می شود راحت زیست.

کودکی می خورد آب.

« چه گوارا این آب!»

«چه زلال این جوی!»

من نمیدانم بیدارم یا خواب؟

 چیزهایی هست که نمی دانم.

می دانم آب آلوده را بخورم خواهم مرد.

نمی دانم آنکه آزار دهد مردم را.

عاقبت راه، کجا خواهد برد.

می روم تا ته افکار خودم:

که چرا رخت بربسته صفا؟

از بر تقّای چنار.

و چرا هیچ کس نیست؟

که بیاید لب جوی.

بعد اتمام نماز، فصل بهار.

من در این آبادی

پی روزی هستم که:

کوچه باغش سرسبز.

جوی ها پر آب.

آبمان قابل شرب

همه یکدل باشیم.

/ 8 نظر / 15 بازدید
اشنا

نمیدانم بگریم یا بخندم شعر خوب ولی باید جکرد نمیدانم توبگو اری دیگر صفا ندارد هیج کس هم دل نیست بایدجه کرد دلم می سو زد

یزدی

پشتکارتان را تحسین می کنم. امیدوارم اشعار دیگری هم داشته باشید. امیدوارم که بقیه اهالی شورغین به غیر از مسائل مالی، دغدغه شورغین هم (چه فرهنگی و چه محیط زیستی) داشته باشند.

الطف

چو زربند نباشد تن من مباد!!

نام مهم نیست

انشاالله مصراع آخر شعرتون عملی بشه دیگه حله.

مجيدحسني

تشكر

حامد

راضیم ازت اگر بتونی عکسهای محرم و عزاداری هم اضافه کنی خیلی بهتر میشه

مصطفی

خوش به حالت اقای شاعر

به خاطر خوش ذوق بودند. از وقتی که هیشیه میبینمد سر چشمه زیر این چنارهای بلند اب گوارا خوردند جوی پر از اب ده دیگه چی مخوای مرغداری ها هم که رفت