عشق تو می کشاندم دره به دره کوه به کوه

                                                                                                                                                          صبح که از خواب بیدار شدم مثل همیشه سطل رو برداشتم و رفتم طرف طویله، شیر سه تا گاو رو باید می دوشیدم، شروع کردم به دوشیدن شیر، اولی ، دومی و سومی. شیر رو گذاشتم خونه و دوباره برگشتم تا به گاوها غذا بدم و اونا رو از طویله بیارم بیرون، اول باید می رفتم از انبار  علوفه، کاه می آوردم تا بتونم شُسّه کنم .(در گویش یزدی به کاهی که خیس کرده و بشویند گفته می شود).

غذا دادن به گاوها که تموم شد اومدم خونه و صبحانه خوردم و بعد دور از چشم بابام یواشکی از خونه زدم بیرون و رفتم سر چشمه، هنوز هیچ کدوم از بچه ها نیومده بودن، رفتم و روی پله های جلوی مسجد نشستم، بعد از مدتی رضا گلزار (خدایش بیامرزد) که خونشون همانجا بود اومد، در حال حرف زدن بودیم که امروز چکار کنیم، چکار نکنیم که بچه های دیگه یکی یکی اومدن، اسماعیل کمالی، مسلم شفیعی، مرتضی شفیعی، محمد تقی زاده، روح ا... سلمانی و...

بعد از مدتی حرف زدن و ارائه پیشنهاد، قرار شد همه با هم بریم مزرعه تقویه (3،4 کیلومتری با شورغین فاصله داره) و با تیم فوتبال اونجا مسابقه بدیم. بدون هیچ درنگی پیاده حرکت کردیم ، عید نوروز بود و هوا بسیار عالی، اون سال آب هم زیاد بود به طوری که آب رودخونه تا سد می رفت.

بین راه با هم حرف می زدیم ، شوخی می کردیم و می رفتیم. یکی خاطره تعریف می کرد،دیگری لطیفه تعریف می کرد بطوری که مسافت راه را حس نکردیم و خیلی زود رسیدیم. یکی از بچه ها رفت تا تیمشون رو خبر کنه که بیان مسابقه.

مدتی گذشت و او برگشت و گفت غیر از یکی دو نفر هیچ کس نیس و بقیه رفتن شهر. ما هم که با هزار امید اومده بودیم، ناامید و دست از پا درازتر چاره ای جز برگشت نداشتیم.

هنوز مسافتی از راه را برنگشته بودیم که یکی از بچه ها گفت: بریم دربرز،(5،6 کیلومتری با شورغین فاصله داره) بچه های اونجا همیشه هستن و اونجا می تونیم با اونا مسابقه بدیم، این حرف با مخالفت چند تا از بچه ها روبرو شد،دلیلشون هم این بود که راه دوره و خسته می شیم، چند نفر هم موافق بودن، من هم جزء موافقین بودم و چون می خواستم برم ، گفتم بچه ها استخاره می گیریم اگر خوب بود می ریم و گرنه بر می گردیم. همه با این حرف موافق بودن. اسماعیل با تسبیح استخاره گرفت، شروع کرد به شمردن یکی می گفت خوب می یاد، یکی می گفت نه خوب نیست برمی گردیم، بالاخره خوب اومد و ما پای پیاده به طرف دربرز حرکت کردیم.

راه خیلی طولانی بود و ساعت حدود اً یازده بود که ما رسیدیم اونجا، رفتیم زمین فوتبال، هیچ کس نبود باز رضا رفت دنبالشون تا بیان، ولی اونجا هم کسی نبود که بیاد و با ما مسابقه بده و ما از اینجا رونده و از اونجا مونده نمی دونستیم چکار کنیم، اولین چیزی که به ذهنمون رسید این بود که بریم و یه چیزی پیدا کنیم و بخوریم چون بعد از این همه پیاده روی خیلی گرسنه بودیم.

داخل ده که رفتیم دیدیم یکی از زنهای ده داره نون می پزه، دو تا نون ازش خریدیم و بعد رفتیم مغازه ی علی سلیمی و چندتا کنسرو لوبیا گرفتیم و رفتیم داخل یکی از کلاسهای مدرسه و مشغول نهار خوردن شدیم.

اول که گرسنه بودیم و چیزی نمی فهمیدیم وقتی یه کمی سیر شدیم تازه فهمیدیم که این همه راه که اومدیم  باید برگردیم چاره ای نبود باید بر می گشتیم.

برای اینکه زود تر برسیم میان بر زدیم ولی خدا روز بدتون نده یک راه صعب العبوری بود که نگو (از بالای کوه تِر اومدیم) با هر مشقتی بود خودمون رو بالای کوه رسوندیم ، حالا تازه نوبت پایین رفتن بود با اون شیب وحشتناک تازه وقتی می رسیدیم پایین، زربند بودیم (روستای بین دربرز و شورغین). خلاصه با هر درد سری بود رسیدیم شورغین. جلوی باغ رضا گلزار اینا که رسیدیم رضا گفت: من برم از توی باغ یه چیزی بیارم تا بخوریم. چیزی نگذشته بود که رضا با یه بغل شلغم اومد (چون اونوقت سال چیز دیگه ای نبود که بیاره) به ما گفت: بیاین بخورین،

 ما هم که دیدیم کاچی بهتر از هیچ چیه هر کدوم چند تا شلغم گرفتیم و بعد از تمیز کردن اونها شروع کردیم به خوردن عجب مزه ای داشت تا اون روز چنین شلغم خوشمزه ای نخورده بودیم. اصلاَ شلغم خام نخورده بودیم. می خوردیم و به خودمون می خندیدیم و این یه خاطره ی به یاد موندنی در ذهن همه ما شد. به طوری که هر وقت همدیگر رو می بینیم ازش یاد می کنیم. اسماعیل بعضی وقتها می گه این استخاره ی تو کار دست ما داد و ما رو به کجاها که نبرد.اینم یه کرت شلغم.

/ 2 نظر / 83 بازدید
یک شورغینی!

خیلی خاطره جالبی بود روح رضا هم شاد باشه انشاء الله

نام مهم نیست

خاطره جالبی بود .شاید من اون موقع ها اصلا نبودم ولی خیلی با این خاطره حال کردم.کاش همه خاطرات قدیم قدیماشون رو میذاشتن تو وبلاگ تا با خوندنشون برگردیم به شور وحال اون موقع ها. راستی الآن فکرشو میکنم خسته میشم چجوری این همه راه رو پیاده رفتید.به این میگن اراده .ایییییییییییییول. به همون دلیلی که آقای جعفری نوشتن صلوات.